محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

نوروز سال 1391 مبارک

اول از هر چیز این سال فرخنده را به همه ی بازدید کنندگان وبلاگ پسرم تبریک میگویم و امیدوارم سالی سرشار از کامیابی و موفقیت در تمام مراحل زندگیتان داشته باشید و به امید بر آورده شدن تمام آرزوها ...   این هفت سین تقدیم به همه ی دوستان   اینم نفس مامان و بابا کنار اولین هفت سین زندگیش   سال خوب و خوشی داشته باشید ... ...
9 ارديبهشت 1391

آخرین پست سال 90

در واپسین روزهای سال 90 از پسر خوشکلم عکس های زیبایی گرفتم تا بتونم تمام خاطراتشو ثبت کنم و برای شما بزارم تا ببینید ... تو این عکس ها گل پسرم ، خان بودن رو داره تجربه میکنه   اینجا داره به مامان میگه که تو سال جدید دیگه نیازی به قنداق کردن نیست ، چون بزرگ شدم و خودم میتونم بخوابم ...   در پایان سال 90 ، من هم برای دوستان آرزوی سلامتی و تندرستی را از خداوندمنان خواهانم و امیدوارم که سال جاری همچون سال 90 برای همه شیرین و دلپذیر باشد و از خدای مهربونم به خاطر هدیه آسمانی که به ما داد سپاسگذارم ... ...
9 ارديبهشت 1391

شکار لحظه ها

سلام دوستای مهربون یه خبر فوری واستون دارم پسرم دیگه میتونه پرواز کنه ، میگی نه ، نگاه کن ...     البته شکار لحظه ها اینجاست ...   دیدید که مامان محمد چه عکاس قهاریه ...؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
9 ارديبهشت 1391

محمد فشن میکند ...

فسقلی من تو اگه بزرگ بشی ، اونوقت چه جیگری میشی البته عمو حسین از روز تولدت میگه که محمد از اون پسر های خوشتیپ و خوشکل میشه که همه دخترا واسش غش میرن ....... میتونید خودتون قضاوت کنید ... پسرکم انشاالله که خدای رحمان ، نگهدار و حافظ شما باشد ...
9 ارديبهشت 1391

کارهای جدید محمدجان

 محمد مامان ، چند وقته که کارهای جدید انجام میده ... گل پسرم میتونه روی سینه بمونه ، میتونه روی پاهاش بایسته... و حسابی از خودش صدا در بیاره... تو این حالتا چند تایی عکس از جوجوی خودم گرفتم و میزارم که شما ببینید... اینم یکی دیگه از عکساش...   پسرم تو این عکس ها به کمک آقا جون ، تونسته سر پاهاش بایسته ...     اینجا هم که نفس مامانی ، دیگه خسته شد و داشت سقوط میکرد... دوستای مهربون از اینکه به ما سر زدید ممنونیم و خوشحال میشیم خاطرات پسر گلمو با نظرات قشنگتون به یاد ماندنی تر کنید...   ...
2 ارديبهشت 1391

اولین گردش

در تاریخ 90/12/13 من و بابای محمد به همراه دوست بابا (عمو حسین ) و خانمشون ( خاله سارا ) به جاده ساحلی ، کنار رودخانه کارون رفتیم تا از هوای پاکی که اون روز داشتیم استفاده کنیم ، ولی اونقدر سرد بود که زود میوه و چایی مونو خوردیم و سریع رفتیم خونه عمو حسین .    اینم نمایی از رودخانه کارون...   قند عسلم اونقدر هوا سرد بود که مجبور شدیم اینجوری بپیچونیمت ...........   ولی فایده نداشت و گذاشتیمت توی آفتاب ...   زمانی که رفتیم خونه عمو حسین اینقدر خسته بودی که اینجوری تو بغلم خوابت برد گلکم... الهی دورت بگردم که اینقدر نازی مامانی... ...
29 اسفند 1390

آرزوی یک لبخند

مامان آقا محمد ، آرزو داره که یه عکس از پسرش با خنده بزاره ولی متاسفانه موفق نمیشه ... شما دعا کنید که بتونم موقعی که میخنده ازش عکس بگیرم ... تو این عکس ها ، گل پسرم  تو بغل مادر جونه و عمه خانم هم هی باهاش حرف میزنه و بازی میکنه که شاید بخنده و مامان محمد هم داره پشت سر هم عکس میگیره ، ولی ...                                              موفق نشدیم اینجا که خیلی جدی بود و همش عمه رو نگاه م...
26 اسفند 1390

پست تقدیمی

این پست گل پسرم ، آقا محمد رو به مادر جون ( مامان بابا ) تقدیم میکنم چون از این عکس خیلی خیلی خوششون میاد و وقتی اینو میبینن حسابی قربون صدقه ی نوه سومیشون یعنی پسر ک ما میشن. ممنونیم مادر جون و دوستتون داریم ... تقدیم به شما ... ...
26 اسفند 1390

آقا محمد بعد از حمام

نفس مامان رو وقتی حمام میدیم خیلی آرومه تا زمانی که در حال شستشو میباشد هیچ صدایی از اون نمیشنویم ،حتی بعضی اوقات من و مامان جوناش فکر میکنیم خوابش برده و مدام چکش میکنیم ...... آقا محمد من خیلی خیلی پسر آرومیه ..... پسر نازوقشنگم انشاالله حمام دامادیت ... اینم چند تا عکس از بعد حموم پسرم ببینید عشقم چه آرومه اینم یکی دیگه از عکساش که همگی حاصل دست عمه جونن اینجا هم تو بغل عمو حسین که حسابی هم ماچش کرد مرسی عمو جون ...
26 اسفند 1390

دو ماهگی

سلام بعد از یک هفته تاخیر ،بالاخره اومدیم . گل پسرم در روز 90/12/6 واکسن سه گانه و هپاتیت داشت که من و مادر جون (مامان بابا) بردیمش بهداشت که اول قد ووزنش رو گرفتن ، که وزنش 5500 گرم و قدش 58 سانتی متر بود . ماشاالله وقتی نوبت واکسن شد من جرات نداشتم که برم داخل اتاق ، واسه همین این کار رو سپردم به مادر جون زمانی که سرنگ رو داخل رونش زد جیغش رفت هوا که همون موقع دل منم پرپر شد با آمپول دوم از گریه کبود شد که مادر جون آرومش کرد ولی شکر خدا زود آروم شد ، وقتی اومدیم خونه تا 3 روز تب داشت که با خوردن قطره استامنیفونکنترلش کردیم که خدابیی نکرده تشنج نکنه شکر خدا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد خدایا به خاطر این هم...
26 اسفند 1390